زندگی قصه و حرفیست که شیرینی آن

خــنــده ی تــوســت ...

تلخی اش ...

گــریــه ی تـــو ....

کاش که پر باشد لحظه هایم همه از خنده ی تو ...

مست هستم از هوایی که نفست در آن میپیچد ...

نفسم در گیر است لا به لای نفست

آه چقدر شیرین است طعم نفست !!!

 



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 8:20 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
ابر از آسمان اجازه نمی گیرد.

 

پاییز در اختیار باغ نیست و برگ بی رضایت درخت به باد می رود.

 

نا خوانده می آید.بی در زدن.

 

ناگهان! نشسته ای که نفست می گیرد.

 

نگاهش می کنی که چه آرام می رود توی جانت!

 

اختیاری نداری.

 

می توانی راه بروی.می توانی بخوابی.می توانی بخندی.

 

می توانی زندگی کنی.

 

می تواند بیاید، پا به پایت با تو ،در تو

 

ساعت در دست اوست.راه را او می برد...

 

بگذریم.دلتنگی مقدمه ندارد....

 



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 8:12 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

قشنگترین اتفاق ذهنم

 

حادثه ی شنیدن صدای تو بود ...!

 

چقدر تنهایم

 

وقتی

 

گاهی کم می شوی ...!

 



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 8:8 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
تو را دوست می دارم

به سان کودکی

که آغوش گشوده ی مادر را!

شمع بی شعله ای

 که جرقه را!

نرگسی

که آینه ی بی زنگار چشمه را!

تو را دوست می دارم

به سان تندیس میدانی بزرگ،

که نشستن گنجشک کوچکی را بر شانه اش

و محکومی

که سپیده ی انجام را!

تو را دوست می دارم!

به سان کارگری

که استواری روز را،چي شد اين 

تا در سایه ی دیوار دست ساز خویش

قیلوله کند!

 



تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | 0:33 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
كاش چون پاييز بودم

كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

برگهاي آرزوهايم يكايك زرد ميشد

آسمانِ سينه ام پر درد ميشد

اشكهايم همچو باران،دامنم را رنگ ميزد

وه... چه زيبا بود... اگر پاييز بودم...

 



تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | 20:2 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

دلتنگی یعنی

اذان مغرب

به افق چشم های کسی!

 



تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | 19:37 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
مثل گنجشک کوچکی هستم

خسته از حوضهای نقاشی؛

می‌شود آسمان من باشی؟

 



تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | 19:23 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
برايِ زيستن دو قلب لازم است

قلبي برايِ من

قلبي برايِ انساني كه من مي خواهم

تا انسان را در كنارِ خود حس كنم

انساني در كنارم

آيينه اي در كنارم

تا در او بخندم

تا در او بگريم

 



تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 21:24 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
كوه با نخستين سنگ ها آغاز ميشود

و انسان با نخستين درد

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

 



تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 8:45 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
بر درختِ زنده، بي برگي چه غم

واي بر احوالِ برگِ بي درخت...

 



تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | 8:39 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
دلتنگی خوشه ی انگور سیاه است

لگدکوبش کن…

لگدکوبش کن…

بگذار ساعتی سربسته بماند

مستت می کند اندوه …

 



تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 21:18 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
من را نگاه كن كه دلم شعله ‌ور شود

بگذار در من این هیجان بیشتر شود

قلبم هنوز زیر غزل لرزه‌های توست

بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود

من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی

من مولوی سماع تو برپا اگر شود

من حافظم اگر تو نگاهم كنی اگر

شیراز چشم‌های تو پر شور و شر شود

«ترسم كه اشك در غم ما پرده‌در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»

آنقدر واضح است غم بی تو بودنم

اصلا بعید نیست كه دنیا خبر شود

دیگر سپرده‌ام به تو خود را كه زندگی

هر گونه كه تو خواستی آنگونه سر شود

 



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 9:45 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پائیز بهاری است که عاشق شده است

 



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 9:38 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
گفتند :

به اندازه ی گلیم هایتان

و به اندازه ی دهان هایتان

اما… حرفی از وسعت آرزو هایمان نزدند …

 



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 | 1:1 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
گــَلـــــــُـوے آدَم را

بایَد گاهــــــــــے بِتـَراشَنـد ...

تا براے دٍلـتَنگـــــــــے هاےِ تـازه جـا باز شَــوَد

دٍلتـَنگـے هایــے ڪِه جـــــــــایِشان نـَه دَر دِل

ڪِه دَر گــَلــــــــوےِ آدَم استــــ

دِلتنگـے هــــــــــایــے ڪِه مے تَواننَــد آدَم را خَفـِـه کـُننـَـد . .

 



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 21:46 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

تشنه ي چشماتم

مــــــنو

سيرابم كن!

 



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 | 21:7 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
بعضی شب ها

قرص ها هم آلزایمر می گیرند!

یادشان می رود

که خواب آورند نه یاد آور!

 



تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 16:56 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
پاییز رنگی نداشت

اگر درختی نبود

بهار هم ….

من هم

اگر تو …

 



تاريخ : شنبه بیست و ششم مهر 1393 | 16:49 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

دستامو دریاب ! شب بی‌تو سرده

آیینه کوره ! سبزینه زرده

دستامو دریاب ! کوچه سیاهه

دور از تو تلخم ! دستات پناهه

 



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 20:40 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید

خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد

مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم

مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم

مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت مرا

درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت

اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

 



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 11:11 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
تــــ♥ــو کـﮧ مـﮯ خَــنـدﮮ

گوشـﮧ هــآﮮ لبــتــ

بـﮧ بـهـشتــ مـﮯ رسـآنـد مـَـرا

و تـَرآنـــﮧ قـلبــتــ دُنـیــآ را

بـﮧ لَبخــنـدﮮ آغِـشـتــﮧ مـﮯ کنــد

کـﮧ یــک لَحـظـه بـﮧ دنـیــآ مـﮯ آیـد

و بـراﮮ همیـشــﮧ

خـآطــره اَش

در ذِهــــטּِ جــآذبــﮧ مــآه و دَریــآ

مـﮯ مـانـــد و

هیـچ آسـمـــآنــﮯ ...

تــوآטּِ انـدآزه کـردטּِ

گرمـــآﮮ ِآטּ را نخـواهـد داشــ ــتــ !...

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 9:15 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
برای لب هایت لبی دارم
برای چشمهایت چشمی
برای دستهایت دستی
اما برای دلت ، دلی دارم که خانه ات می شود ، برای همیشه

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | 9:9 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
آینه ی اتاقم را

با آینه ی اتاقت عوض میکنی ؟

این فقط مرا نشان میدهد .

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 | 23:18 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
ما گنهکاریم،آری جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست ،کیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است،نیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد،هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست،هم اینجا هم آنجا دوزخی است

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟

 



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 | 8:44 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

ماه من ، خوشبوتر از اردیبهشت

پل زدی بین نگاهم تا دلت

وه ... مرا بی دردسر بردی بهشت!

 

    



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 11:38 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
دست و بالم


از حرف خالی ست


هر چه هست، تویی

 

و تو حرف نداری ...

 



تاريخ : یکشنبه بیستم مهر 1393 | 8:35 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

نه روز ، نه شب

تنها شمارش نفس های ” تــــــو ” ، عمر من است . . .

 



تاريخ : شنبه نوزدهم مهر 1393 | 12:8 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
در تلاطم آغوشت

احمقانه است شناگر ماهري بودن

در تـــــــــــــــــــــــــــــو

تنها بايد غــــــــــــــــــرق شد.....

 



تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | 17:22 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
مي نويسم سرشار از عشق

براي تويي كه تنها مخاطبِ

دل نوشته هايِ مني

برايِ تو،كه بخواني

و بداني...

دوست داشتنت، در من

بي انتهــــــــــــــــــــاست

 



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 9:5 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
ساده بگويم

نگاه زاده علاقه است

وقتی دو چشم روشن عشق

به تو نگاه می‌كند

تو ديگر از آن خود نيستی

كودك می‌شوی، جوان هستی و جوانی نمی‌كنی

رد می‌شوی، پير هستی، می‌مانی

هميشه در پی آن گمشده‌ای هستی

كه با تو هست و نيست

باز در پی آن علاقه پنهان

آن نگاه هميشه تازه هستی

از آن دو چشم روشن

عشق را

در غبار بی‌امان زمان،

جستجو می‌كنی

غافل از اينكه

او ديگر تكه‌ای از تو شده است

سايه‌ای خوش بر دل تو

گوشه گوشه اين خراب

سرشار از عطر نگاه توست،

عـــــــــــــــــــــزيــــــــــــــز

 



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 | 19:53 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |