نامه ای در جیبم

و گلی

در مشتم

پنهان است.

غصه ای دارم

با نی لبکی.

سر کوهی گر نیست

ته چاهی بدهید

تا برای دل خود بنوازم.

عشق

جایش،

تنگ است.

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 | 11:46 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
غریبی من از زندگی در غربت نیست

از تنهایی نیست

از بی کسی هم نیست

غریبی من از این است که از نزدیک ترین هایم دورم

و به دورترین هایم نزدیک...

 



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 | 11:57 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
برای نبودن که... 

همیشه لازم نیست راه دوری رفته باشی 

میتوانی همین جا 

پشت تمـام بغضهایت ، گم شده باشی... 

 



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 | 10:31 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
اینجـــــــا به جـــــــز دوری تــــو 

چیـــــــزی  بــه مـــــن  نزدیــــــک نیســـــــت...

 



تاريخ : شنبه پانزدهم آذر 1393 | 12:31 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

گاهی وقتها ...

مثل دیشب٬ مثل امشب

که هوای روزگارم ابری٬

هوای چشمانم بارانی٬

و هوای قلبم طوفانی ست

نوازشم کن...

تا نترسم از تنهایی٬

تا باور كنم كه هنوز 

دلخوشي ها كم نيست...

 



تاريخ : جمعه چهاردهم آذر 1393 | 22:33 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
پرندگان به برکه هاي آرام پناه مي برند

و انسانها به دلهاي پاک

زيرا دلهاي پاک چون برکه هاي آرامند،

بي انتها و قابل اعتماد

 



تاريخ : جمعه چهاردهم آذر 1393 | 22:17 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

زنــدگــي قـــافـيـه بـاران اسـت...

من اگـر پاييزم و درخـتان اميدم همه بــي برگ شـدند.

تو بهـــاري و به انـــدازه بــاران خـــــدا زيبـــايـــــي....

 



تاريخ : جمعه چهاردهم آذر 1393 | 21:54 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
باران حضورت که ببارد

تنهایی ام ،خشکسالی اش را تعطیل می کند

به حرمت قطراتی از جنس تو...

 



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 | 11:10 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
هرچند پیش روی تو غرق خجالتند

چشمان این غریبه فقط با تو راحتند

بی خوابِ كابوس گردی و بدخوابی ام نباش

دلشوره های هرشبم از روی عادتند

 



تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر 1393 | 9:55 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
درخت

از سر احساس

برگ هایش را

نثار پائیز کرد.

 



تاريخ : دوشنبه دهم آذر 1393 | 13:2 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
حرف ها رهایم نمی کنند...

می خواهم با زبانی حرف بزنم

که اصلا حرف ندارد

 



تاريخ : دوشنبه دهم آذر 1393 | 13:1 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

عشق چون با واژه بازی می‌کند

می شود شعری شگفت،

می‌توان با آن جهانی را گرفت.

 



تاريخ : دوشنبه دهم آذر 1393 | 12:54 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
بی تو

در میان جمع نیستم اما

جمعیتی در من است

که به تو فکر میکند...

 



تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 22:56 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
عــشـق زمانیــست کـــه

کــسی را ملـــاقات میــکنــی و

بــه تــو دربــاره تـــو،

چـــیز تـــازه ای مــی گـــوید! 

 



تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 22:46 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
مگر از آسمان چشم های تو

واژه می بارد ،

که این گونه شعر من،

رنگین کمان چشم های توست؟؟؟

 



تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 22:30 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
دوست داشتن دریـا...

هیاهوی جنگل

آواز صدای باران...

یک طرف...

اصلا همه دنیا یک طرف... 

مـن تـا ابــدطرفــدارتوام...

 



تاريخ : شنبه هشتم آذر 1393 | 20:29 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﯼ ﺩﻟﻢ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻭﯼ

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﭘﻨﺎﻩ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﯿﺸﻮﯼ

ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ ....!

 



تاريخ : شنبه هشتم آذر 1393 | 20:14 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
تو را

میان خواب های

پاییزی ام دارم

اما آنقدر کوتاهند

که به چشم برهم زدنی

صبح می رسدو

فرصتی نیست

برای با تو بودن...

 



تاريخ : شنبه هشتم آذر 1393 | 12:17 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
پاييز است

و من شنیده ام روزها کوتاه تر میشوند

ولى . . .

نمیدانم چرا دارند این روزها

هى بلندتر میشوند، بى تو !

 



تاريخ : شنبه هشتم آذر 1393 | 12:2 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
بی تـــــــــــــــــــو هیچ نمیخواهم . . .

نه آسمان!

نه زمین!

نه باران!

نه تازگی!

نه طراوت....

گرمای دستانت را به من بده،همه چیز را از من بگیر. . . !

 



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر 1393 | 21:31 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

من همان قاب تهی خسته و بی تصویرم...

که برای تو و تصویر دلت میمیرم....

 



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر 1393 | 21:19 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

برات گل که نه عشق آورده ام، سبد سبد

اگر بپذیری اما …

 



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر 1393 | 0:8 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

دير وقتـــــيست که هر شب به تو می اندیشم

به نفسهای تو در سایه ی سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت

 



تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 20:12 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
تقویم دل من

نسبتی با تقویم های جهان ندارد…

میانِ برگ ریزان ِخزان،

وسط چله ی زمستان هم،

می بینی نوشته اند بهار!

آن لحظه که تو….خندیدی

 



تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 11:37 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
آدم ها، مرا یاد تو نمی اندازند

این جا هیچ کس شبیه تو نیست

دلم که تنگ می شود برایت

کنار آتش می نشینم،

دریا می کشم و به چشمانت فکر می کنم

 



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 10:10 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آن یک چراغانی که در چشم تو برپاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را

از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هر دوان خاموش خاموشیم اما

چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم

امروز هم زانسان ولی آینده ماراست

دور از نوازشهای دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش تنهاست

بگذار دستت راز دستم را بداند

بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

 



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 10:8 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
دنیای من

آنقدر کوچک است

که گمشده ای ندارم

ابرها حسی زود گذرند

گاه وسوسه می شوم

به تو...

به دریا فکر کنم ...

 



تاريخ : شنبه یکم آذر 1393 | 11:41 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است

چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی

که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»

دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیا گناه کنیم عشق را... نترس خدا

هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم

که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است

 



تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 15:14 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

"دلم گرفته برایت" حدیث ساده عشق است

سلیس و ساده بگویم دلم گرفته برایت

 



تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 14:54 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
چشمانم را می بندم

دستانم را باز می کنم

و گرمای دستان گنجشک ساده ای را حس می کنم

و اگر چه می دانم جنب و جوشش زیاد است

ولی هر لحظه

اظطراب دارم که

بال بگشاید

و مرا

از داغ رفتنش

بسوزاند

حالا این منم و

رویا هایی که

در آن غوطه ورم

و در آن همه چیزهای خوب

واقعی است.

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 | 17:7 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |