برايِ طولاني زيستن لازم نيست به روزهايِ زندگي اضافه شود

بلكه بايد تلاش شود كه زندگي به روزهايمان اضافه شود

 



تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن 1393 | 13:18 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

مهم اين نيست كه زيبا باشي،

زيبايي در اين است كه مهم باشي

حتي برايِ يك نفر!!!



تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن 1393 | 11:42 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |



تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن 1393 | 11:36 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم دی 1393 | 11:15 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم دی 1393 | 21:30 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم دی 1393 | 8:43 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |



تاريخ : شنبه بیست و هفتم دی 1393 | 16:38 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |



تاريخ : شنبه بیست و هفتم دی 1393 | 16:31 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |



تاريخ : شنبه بیست و هفتم دی 1393 | 15:46 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |



تاريخ : جمعه بیست و ششم دی 1393 | 18:37 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

فكر ميكنم اگه خواب نبود،زندگي خيلي كسل كننده ميشد

آخه بيشتر آرزوهاي آدم تو خواب برآورده ميشه

 



تاريخ : جمعه بیست و ششم دی 1393 | 11:4 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

من بودم و، خيالِ تو و، آسمانِ تنگ

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 | 14:7 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

  



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم دی 1393 | 11:24 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

تو را دارم ای گل، جهان با من است

تو تا با منی، جان جان با من است

چو می‌تابد از دور پيشانی‌ات

كران تا كران آسمان با من است

چو خندان به سوی من آیی به مهر

بهاری پر از ارغوان با من است !

كنار تو هر لحظه گويم به خويش

كه خوشبختی بی‌كران با من است

روانم بياسايد از هر غمی

چو بينم كه مهرت روان با من است

چه غم دارم از تلخی روزگار،

شكر خنده آن دهان با من است

فریدون مشیری

 



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم دی 1393 | 13:0 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :

ازین عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینة عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم :

حذر از عشق ؟

ندانم

سفر از پیش تو ؟

هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !

بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

"فریدون مشیری"

 



تاريخ : دوشنبه پانزدهم دی 1393 | 16:37 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

بوی بهار می شنوم از صدای تو

نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو

ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من

ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو

ای صورت تو آیه و آیینه خدا

حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر

آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام

تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو

چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود

ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو

امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من

فردا عصای خستگی ام شانه های تو

در خاک هم دلم به هوای تو می تپد

چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

همبازیان خواب تو خیل فرشتگان

آواز آسمانیشان لای لای تو

بگذار با تو عالم خود را عوض کنم:

یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

این حال و عالمی که تو داری، برای من

دار و ندار و جان و دل من برای تو

 



تاريخ : دوشنبه هشتم دی 1393 | 11:18 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

مثــل زمستــان، لرزش گـرم بخـاری را

مثـــل کویــــر خشک، باران بهـــاری را

مثـــل هـــــوای بی قــــرار اول پاییــــز

من دوست دارم  انتظار و بیقراری را

 



تاريخ : پنجشنبه چهارم دی 1393 | 21:18 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
سکوت، حرف دلت نیست، خاطرت باشد

چرا ضمیر تو برعکس ظاهرت باشد؟

بگوبگو که بدانم چه بر تو می‌گذرد 

مخواه چشم من این‌گونه ناظرت باشد

خموش هرچه بمانی لبت گمان نکنم 

به چیره‌دستی چشمان ماهرت باشد

 



تاريخ : پنجشنبه چهارم دی 1393 | 20:59 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

شب مي شوم شايد از اين پس ماه من باشي

يا آشناي خاطرِ گمراه من باشي

از اينطرف ها اتفاقي سربزن ، شايد

يكبار را در طالع ِ بيگاه من باشي

جمهوري ام را با نگاه خويش ويران كن

تنها تو بايستي كماكان شاه من باشي

 



تاريخ : پنجشنبه چهارم دی 1393 | 20:41 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
نامه ای در جیبم

و گلی

در مشتم

پنهان است.

غصه ای دارم

با نی لبکی.

سر کوهی گر نیست

ته چاهی بدهید

تا برای دل خود بنوازم.

عشق

جایش،

تنگ است.

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 | 11:46 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
غریبی من از زندگی در غربت نیست

از تنهایی نیست

از بی کسی هم نیست

غریبی من از این است که از نزدیک ترین هایم دورم

و به دورترین هایم نزدیک...

 



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 | 11:57 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
برای نبودن که... 

همیشه لازم نیست راه دوری رفته باشی 

میتوانی همین جا 

پشت تمـام بغضهایت ، گم شده باشی... 

 



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 | 10:31 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
اینجـــــــا به جـــــــز دوری تــــو 

چیـــــــزی  بــه مـــــن  نزدیــــــک نیســـــــت...

 



تاريخ : شنبه پانزدهم آذر 1393 | 12:31 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

گاهی وقتها ...

مثل دیشب٬ مثل امشب

که هوای روزگارم ابری٬

هوای چشمانم بارانی٬

و هوای قلبم طوفانی ست

نوازشم کن...

تا نترسم از تنهایی٬

تا باور كنم كه هنوز 

دلخوشي ها كم نيست...

 



تاريخ : جمعه چهاردهم آذر 1393 | 22:33 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
پرندگان به برکه هاي آرام پناه مي برند

و انسانها به دلهاي پاک

زيرا دلهاي پاک چون برکه هاي آرامند،

بي انتها و قابل اعتماد

 



تاريخ : جمعه چهاردهم آذر 1393 | 22:17 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |

زنــدگــي قـــافـيـه بـاران اسـت...

من اگـر پاييزم و درخـتان اميدم همه بــي برگ شـدند.

تو بهـــاري و به انـــدازه بــاران خـــــدا زيبـــايـــــي....

 



تاريخ : جمعه چهاردهم آذر 1393 | 21:54 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
باران حضورت که ببارد

تنهایی ام ،خشکسالی اش را تعطیل می کند

به حرمت قطراتی از جنس تو...

 



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 | 11:10 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
هرچند پیش روی تو غرق خجالتند

چشمان این غریبه فقط با تو راحتند

بی خوابِ كابوس گردی و بدخوابی ام نباش

دلشوره های هرشبم از روی عادتند

 



تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر 1393 | 9:55 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
درخت

از سر احساس

برگ هایش را

نثار پائیز کرد.

 



تاريخ : دوشنبه دهم آذر 1393 | 13:2 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |
حرف ها رهایم نمی کنند...

می خواهم با زبانی حرف بزنم

که اصلا حرف ندارد

 



تاريخ : دوشنبه دهم آذر 1393 | 13:1 | نویسنده : ❤دختر دریا-پسر صحرا❤ |